دست در دست هم وارد سالن شدیم ، نمیدانم چرا آمده بودم !
گمان می کنم می خواستم خودم را زجر کُش کنم !
آغوشش گرم بود ، مثل همیشه !
مثل تمام لحظه هایی که در این سال های طولانی تجربه کرده بودم !
مثل همیشه آخرین جمله اش وقت وداع این شد : مواظب خودت باش !
همهمه ی درون ایستگاه آزارم می داد !
میدانی ؟ داشتم در ذهنم ثبت شان می کردم !
منفورترین لحظه های زندگی ام را ثبت می کردم ، با همه ی جزئیاتش !
سوار شده بود ، پشت پنجره ایستاده بود ! نگاهم می کرد ، من هم !
انگشتش را سمت خودش گرفت ، بعد خطی کشید رو غبار شیشه پنجره ی قطار !
درست یک لحظه بعد همان انگشت را سمت من چرخاند !
لبانش می گفت : مــن ___ تـو !!!
صدای سوت قطار هنوز هم در گوشم می پیچد !!!
+ نوشته شده از همان دفتر بی برگ !