جمعه ست !
قاعدتا امروز ميشه توي خونه ي ما تا ساعت 9 خوابيد ! ساعت 9 صبح خونه ي ما يعني لنِگ ظهر !!!
ولي اربعينه ! مامان نذر داره هر سال حلوا درست مي کنه ! حلواي مخصوص ِ خودش !
از شب قبلش زنگُ و اسمس ِ که سرازير ميشه سمت تلفن خونه و گوشي هاي من و آبجي که مارو يادتون نره . حتما واسمون نگه داريد !
چند سالي هست که دستيار ِ مامان ، منم !
ميرم تو آشپزخونه . . .مي ايستم کنار دست مامان ! خيره ميشم به دست مامان که آروم و با حوصله داره آرد ها رو تَفت ميده !
ميگم : مامان آردها رو با روغن تفت مي دي . . .يا روغن رو با آرد ؟ خيلي روغن ميريزي ها (اينجا خصلت همشهريام در من گل ميکنه . . .يعني شوشتري بازي = خساست = قناعت!!)
مامانم ميگه : خوب نگاه کن که ياد بگيري . . .چيزيو هدر نميدم ! اصراف( اسراف، اثراف) نميکنم !
_ مامان اين حلوا نذر چيه ؟نذر کيه ؟
+چند سال پيش که بابابزرگت کليه اش مشکل پيدا کرده بود . . .نذر کرده بود م . .الان هم واسه سلامتي شماها ادامه اش ميدم (بابابزرگم سال 84 فوت کردن )
توي اين چند سالي که واسه حلوا پزون ِ مامان ، کنارشم . .. هميشه همين سوال را ميپرسم! خوشم مياد اين جمله رو از زبونش بشنوم . ..اينکه به خاطر سلامتي ماست !
زُل زدم به محتويات قابلمه . . .دارم فکر ميکنم که تا حالا چند بار نذر کردم و جواب گرفتم . . .دارم فکر ميکنم مامانم تا حالا چند بار نذر کرده و جواب گرفته . . .فکر ميکنم ما مسلمونا تا حالا چقدر نذر کرديم و جواب گرفتيم . .. حکمت اين نذر کردن ها چيه ؟ چي باعث ميشه که خواسته امون برآورده ميشه . . .چي ميشه که گاهي به اون چيزي که ميخوايم نمي رسيم . .. چي ميشه که گاهي يه چيزهايي از خدا ميخوايم که حتي خودمون هم نميدونيم واسه چي اون خواسته رو داشتيم !!!
توي همين فکرام که مامانم صدام ميکنه. . . واسه ريختن ِ شکر و زعفروني که بايد همزمان اضافه بشن . . .بايد حواسم باشه آروم بريزم . .. بايدحواسم باشه يکنواخت بريزم . . .بايد حواسم به دست مامان هم باشه که نسوزه . . . بايد جوري بريزم که بتونه درست مخلوطشون کنه ! يه ملاقه ميگيرم دستم و کمکش همه ي شکر و آردها رو مخلوط ميکنم !
_ مامان انگار خيلي کم رنگه . . .چرا مثل هميشه نيست ؟
+دختر اينقدر عجول نباش. . .تو که 7ماهه به دنيا نيومدي . . .صبر کن . . .بايد جا بيفته ! ديگه کاري باهات ندارم . . .نيم ساعت ديگه بيا نگاش کن . .. بعد بگو کم رنگه !
من اما ميمونم کنار دستشو دوباره زل ميزنم به حلوايي که داره قُل ميزنه و خوشرنگ ميشه !
بالاخره آماده ميشه . . .به خاطر اينکه يه کم سرد بشه که بتونيم بريزم تو ظرف . . .ميريزش تويه سيني بزرگ. . . برادرزاده ام سروکله اش پيدا ميشه ، چون ميدونه داغه ، دوسه قدم ازمون دور ميشه و فقط نگاه ميکنه ( با ادب بودنش مثل عمه اشه : دي )
مامانم داره حلوا رو بهم ميزنه که خنک بشه . . .رو ميکنه سمتش ميگه : ايشالله خدا پسرمو کمک ميکنه دکتر ميشه !
ميگه : نميخوام !
_ خُب خلبان شو !
+ نه نميخوام !
_ خب مثل بابايي مهندس شو !
+ نه نميخوام !
من ميگم خب بيا برو کارگر شهرداري شو . . .خيابونا رو تميز کن ( اهانتي در کار نبود . . .اين جمله صرفا به خاطر اين بود که ديگه اون کار نيازي به تحصيلات ِ خاصي نداره )
مامانم ميخنده ميگه : خُب پس آ خ و ن د ميشي !!!
يه اخم ميکنه . . ميگه : نخيرم !
_خُب پس ميخواي چيکاره بشي ؟
+هيچ کاره . . .ميخوام خودم بشم !!!!
اعتماد به نفس ِ برادرزاده ي منو ميبيني ؟ياد بگير. . .آدم بايد خودش بشه ! من بعد ِ 21سال هنوز نفهميدم بايد خودم بشم !!!!
++ اصولا من سالي يه بار رو به قبله ميشم . . .رها و فريبا هميشه ميگن (البته به شوخي ) : بابا خلاصمون کن . .بيايم يه دل سير از اون حلواهاي خوشمزه ي دست پخت ِ مامانت بخوريم . . .آخه بيچاره ها هيچ وقت خوردن اين حلواي اربعين ما قسمتشون نشده !
اين دوتا خلاص شدن منو ميخوان به خاطر خوردن حلوا . .. شوهر خواهر گرامم هم ميگه : بزار به خاطر مراسم تو يک ماهي مرخصي بگيريم . . .بالاخره خواهر ِ زن جاني ديگه . . .عزيز ي !!داغت سنگينه !
البته بگم ها همه ي اين حرف ها به منزله ي شوخي گفته ميشه . . .چون من هم پيش فريبا و رها و هم خونه ي همين آبجيم حالم بد شده و ديدم حال ِ خودشون چطوره وقتي من خوب نيستم !!!حاضرن خودشون جون بِدَن، ولي من خار به پام نره !!!!(خود تحويلي ِ محض ! )
ميگم : نه !
نمي تونم
نمي شه
نمي خوام
نمي دونم
ميگه : اگه نصف ملت ما مثل تو قدرت نه گفتن رو داشتن ، ما الان هيچ مشکلي نداشتيم !
*
ار آدم هاي مغرور ِ خود بين ِ از دماغ ِ فيل افتاده ي از خود متشکر ِ مزخرف بدم مياد !!!!!
+مخاطب عام داره !!! : دی!
*
گاهی وقت ها که پا روی دلت میذاری تا بعد ها پشیمون نشی . . .تا بعد ها حسرت نخوری . . .تا بعد ها نگی غلط کردم . . .می فهمی که عقل چقدر آرومه ! چقدر با وقاره ! چقدر مسائل رو با حوصله برات حل میکنه . . .مثل دل عجول نیست . .. مثل دل زود عصبانی نمیشه . .. زود دلگیر نمیشه . . .زود از خود بیخود نمیشه !
+قصه ی عقل و دل همیشه قصه ی عشق و دلبستگی نیست ! توی خیلی از مسائل این تضاد پیش میاد . .. که میشه خیلی راحت حلش کرد!
*
جدیدا نمی دونم به چه مرضی مبتلا شدم که حوصله ی خوندن کتابای غیر درسی تلنبار شده توی کتابخونه امو ندارم . . .ترجیح میدم کتاب های درسی بخونم . .. اصلا عاشق ِ این شدم ببینم ترم قبل چی خوندم !!!!هِی میرم سراغ جزوه هام . . .خُب البته بیشتر شعرایی رو میخونم که سر کلاس واسه همدیگه می نوشتیم !!!
*
من تا حالا چیو می دونستم که این دومیش باشه ؟ ببین من باز نمیدونم چه حکمتیه که من از هر درسی که بدم میاد . . .نمره ام بهتر میشه !!! تصمیم گرفتم ترم جدید از همه ی واحدایی که میگیرم متنفر بشم . . .اینجوری این ترم معدلم بیست میشه !!!!مثل همه ی روزهایی که بچه محصل بودم !!! نه دانشجو !!!
*
معلم کلاس اولم رو دیدم . . . خانوم رضوی . . .با یه جثه ی خیلی کوچولو ! مثل همون موقع ها . .. مثل همون 7 سالگیم می پرم جلو میگم : خانوم سلام !
همیشه میدیمش توی کوچه و بازار ولی تقریبا دو سه سالی میشد که ندیدمش . . . میگه : چقدر بزرگ شدی دختر . . .چقدر قد کشیدی توی این چند سال . . . میگم : آره خانوم . . .اینقده بزرگ شدم از شما هم بلند تر شدم ها !!! میگه : ما شمارو میبینیم قد کشیدین خوشحال میشیم دخترم !
مهربونی های خانوم رضوی باعث شد من عاشق تدریس بشم . . .عاشق بوی گچ روی تخته سیاه بشم ! و هنوز هم این حال و هوا توی سرم هست . .. خدارو چه دیدی شاید 1سال دیگه منم خانوم معلم شدم !!!
ولی خب من برنامه ریختم واسه ارشد . . .خُب چه اشکال داره میرم ارشد می خونم . ..بعدشم میرم میشم معلم کلاس دومی ها . . .معلم کلاس اولی ها نمیشم . . .آخه یه کم سخته!!!!
این چند خط ِ آخر رو واسه فریبا میگم . . .میگه : آرزوهات خیلی کوچیکن ها ! یه کم بزرگ تر فکر کن !
خب چه اشکال داره آدم اول به آرزوهای کوچیکش برسه . . .بعد بره سراغ برزگتراش !!!