تبليغاتX
من خودم نیـــــــــــــستم
مرا به خاطر بسپار لحظه به لحظه خط به خط!!!

 

دست در دست هم وارد سالن شدیم ، نمیدانم چرا آمده بودم !

گمان می کنم می خواستم خودم را زجر کُش کنم !

آغوشش گرم بود ، مثل همیشه !

مثل تمام لحظه هایی که در این سال های طولانی تجربه کرده بودم !

مثل همیشه آخرین جمله اش وقت وداع این شد : مواظب خودت باش !

همهمه ی درون ایستگاه آزارم می داد !

میدانی ؟ داشتم در ذهنم ثبت شان می کردم !

منفورترین لحظه های زندگی ام را ثبت می کردم ، با همه ی جزئیاتش !

سوار شده بود ، پشت پنجره ایستاده بود ! نگاهم می کرد ، من هم !

انگشتش را سمت خودش گرفت ، بعد خطی کشید رو غبار شیشه پنجره ی قطار !

درست یک لحظه بعد همان انگشت را سمت من چرخاند !

لبانش می گفت  : مــن  ___  تـو !!!

صدای سوت قطار هنوز هم در گوشم می پیچد !!!

 

+ نوشته شده از همان دفتر بی برگ !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:16  توسط نمیــــــــــــــــــدونم  |