تبليغاتX
من خودم نیـــــــــــــستم
مرا به خاطر بسپار لحظه به لحظه خط به خط!!!
دارم سایت سمینار گیاهان دارویی رو نگاه میکنم . . . میخوام ببینم تا کی مهلت دارم  واسه مقاله . . .یه قسمتش نوشته درباره اهواز. . . کلیک میکنم ببینم چی نوشته

اهواز رو معرفی کرده . . .اطرافش رو . . موقعیت جغرافیاییش رو . . .افراد مشهورش رو . . .در بین این افراد معروف اسم محسن چاووشی هم نوشته . . .چه جالب . . .و من کشف میکنم چاووشی هم استانی گرام بنده است . . تازشم اسم حسین کعبی هم  هست . . .نمیدونم چرا ساسی مانکن رو ننوشتناخه این روزا انگار زیادی طرفدار پیدا کرده

کلا خوزستان ما پر شده از نوابغ ها !!

+مار از پونه بدش میاد در لونه ش . . . ! حالا ما از شانس خوبمون واسه این مقاله باید دست به دامن استاد < عین > باشیم !!معرف حضورتون هست که !!

+یکی اس میده . .یکی کامنت میذار. . .یکی ایمیل میده . . .همه با این موضوع : اینجا داره برف میاد.

من یه روزی میرم قطب . . .خیلی راحت برف میبینم . . .شما یادت باشه من کِی گفتم!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 15:58  توسط نمیــــــــــــــــــدونم  | 

 

ميگه : خب بخونش شايد خوشت اومد ،‌مگه تو نميگي من يه داستان كه ميخونم حتي كوتاه هم كه باشه خودمو تصور ميكنم به جاي شخصيت هاش و با تمام احساس ميخونم  . . .اينجوري بهتر بهم ميچسبه . . .تو تا آخر بخونش شايد خوشت اومد !‌بابا چي ميشه يه كم به من روحيه بدي بگي تو يه روزي نويسنده ميشي ! ها ؟

ميگم : ببين من بهت گفتم داستان هر كسيو نميخونم . . .اونم توي چُلمَن !‌ معلوم نيست چي بلغور كردي تو اين داستانت . . .من از پاراگراف اولش خوشم نيومد . . .نميتونم خودمو تصور كنم به جاي قهرمانت !‌

_ خب من الان توهين هاي تورو ناديده ميگيرم و يكي نميزنم تو گوشت . . .ولي بگو چرا ؟

+چون من تاحالا برف نديدم، كه حالا بخوام  يه روز برفي رو تصور كنم واسه خودم !!!!

_صداي قهقه اش بلند ميشه . . .ميگه دروغ ميگي ؟جان ِ‌من ؟(همراه با چشمك!‌)

+با اخم نگاش ميكنم،‌دروغم چيه؟مگه باهات شوخي دارم !جمع كن خودتو . . .تو هنوز نميدوني من از چشمك زدن بدمممممم مياد ؟

_جون من ، اين تن بميره تو هنوز برف نديدي ؟

+باباجان نديدم . . .مگه چيه ؟ من تاحالا اون زمستوني كه تو ديدي رو نديدم . . .من كه مثل تو ده سال تبريز نبودم كه سرماي اونجوري رو تجربه كرده باشم . . .اگرم از خوزستان رفتم بيرون . . معمولا تابستون بوده . . .زمستونم كه رفتم مسافرتم جايي بوده كه برف نداشته !!!!!در عوضش گرماي 50-60 درجه رو تحمل كردم  با رطوبت 70 درصدي  كه هر كسي نميتونه تحملش كنه !‌

_ خب حالا از اين نديد بديد بودنت كه بگذريم يعني تاحالا هيچ داستان و شعري نخوندي كه توش برف باشه ؟ تو كي هِي زمستان ماث رو زبونته !!!

+بله ، زيادم خوندم . . .ولي از كسايي خوندم كه قلمشون رو ميشناختم . . ميدونستم چرت و پرت نمينويسن !  تورو هم چون ميدونم خرعبلات مينويسي . . .نميخونم !!!

_برو بابا برف نديده !!!!

بعد 4تامون مي زنيم زير خنده !!!!( 3تامون كه معرف حضور همه هست !!اونم يكي از همكلاسيامون بود !)

بعد يه هو يادم مياد ، چند روز ِ پيش داداشم كه سربازه (اروميه ست ) تماس گرفته بود ، بهش ميگم هوا چطوره ؟ سرده . .. چند روزي هست برف ميباره . . .پادگان همش سفيدپوش شده . . .خيلي قشنگه . . .بعد ميگه . ..روز اولي كه برف باريد تمام بچه ها پريدن  تو خوابگاه . . .من با تمام سرعت رفتم تو حياط !زير برف!!!! هِي بچه ها گفتن بياتو سرما ميخوري! من گفتم : نه بزار من بعد از اين همه سن وسالم برف ببينم بعد ! (نخند!!! )

من بهش گفتم : بروبابا برف نديده : دي !!! نيست خودم تمام عمرم تو برف و بوران بزرگ شدم!!!

 

*

طبق معمول 5شنبه ها غروب كه برميگرديم ، داداش رها مياد دنبالش ، چون مسير خونشون طولاني تره نسبت به ما . . . منتظر ميمونيم تا بياد . .. ميگه شماروهم ميرسونم . . .من : زحمتتون ميشه آقا دَني ( اسم مستعار استفاده ميكنم . . .شايد راضي نباشه خُب !!) ميگه : آخ گفتي ! من الان از كَت و كول مي فتم شمارو ميرسونم . . .بابا مگه چيكار ميكنم نشستم پشت فرمون ديگه !!!

پسر خاله ش هم نشسته بغل دستش ، حدود 14-15 سالشه . . .تعريفش رو از رها زياد شنيدم  ولي نديده بودمش . . . يه پسر تپل و با نمك كه من كلا عاشق چشماش شدم !!!( جديدا من زياد عاشق ميشم ها !!!) اسمش مهرشاد بود (قابل توجه باران : ياد مهشاد افتادم !!فك كردم اگه اونم به اين خوشكلي باشه . . .خيلي خوبه . .. حالا بگو به تو چه ! چي به تو ميرسه !!!توكه قراره ازش كتك بخوري!!) به ف ميگم ببين توروخدا اين فسقلي با اين سنش تمام دنيا رو گشته 6ماه ايرانه . . .6ماه اروپا و آمريكا و قطب جنوب وشمال . . .بعد من و تو گير داديم به همين خوزستان ها !!

من : راستي آقا دَني قبوليتون مباركه . . .شيريني اينو كه ندادين . . ايشاالله دكترا تون يه شام مفصل بايد بديد ! ولي خب خودمونيم اينطوري كه رها ميگه  شانس اوردين ها !!!

دَني : مرسي، آره تقريبا ، چون هيچي نخونده بودم . . .دولتي هم شركت نكرده بودم . . .فكر نميكردم علوم تحقيقات امسال واسه نفت  بيشتر از 15تا برداره . . ولي خب همون شانس بود انگار !‌ميگم كه اين رها اصلا چيزي هست كه به شما نگفته ؟

من: نــــه ! ما چيزي رو از هم پنهون نميكنيم . .. حتي گفته كه شما بيشتر از اينكه از قبوليتون خوشحال بشيد . . .از اين خوشحال شدي كه چهارشنبه سوري تهرانيد ! :دي !

ماشين پرميشه از خنده !

 

*

من اينجا رسما اعلام ميكنم كه ازين استاد (( عين )) همون كه 5شنبه ها باهاش كلاس دارم ، اصلا خوشم نمياد !!! پسره ي جِلف!‌پفك !‌اَه اَه . . .بدم ميااااد !‌

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 13:54  توسط نمیــــــــــــــــــدونم  |