|
مرا به خاطر بسپار لحظه به لحظه خط به خط!!!
|
حرف هاي اصيل ، حرف هايي نيستند که براي شنيدن زده مي شوند ؛ حرف هايي هستند که براي زدن ، زده مي شوند .
نوشته هاي اصيل نوشته هايي نيستند که براي خواندن نوشته مي شوند ؛ نوشته هايي اند که که براي نوشتن، نوشته مي شوند !
هبوط در کو ير / دکتر شریعتی
* * *
بعد از مدت ها یه حرف قدیمی رو می شنوم
بخندم؟
عصبانی بشم؟
بهم بر بخوره؟
اصلا بهش فکر کنم ؟نکنم؟
ارزش داره که بهش فکر کنم!
یه جمله ی قدیمیه . . . تکراری !
فکر کردم قبلها چقدر عصبانی میشدم وقتی این جمله رو می شنیدم!
هنوز یادم هست که چقدر بهش فکر می کردم و تا روزهای بعد به خاطر شنیدن این جمله نِق می زدم!!!!
الان حتی از فکر کردن بهش خنده ام می گیره!
دقیقا حالت صورتم تو لحظه ی شنیدنش خنده دار بود .
درست مثل اینکه چیزی ببینی یا بشنوی بعد هم متعجب بشی هم خنده ات بگیره!
* * *
د و با ر ه و چند با ر ه سر گیجه ! ضعف ! نفهمیدن !
ب و و و و و و مم . . . . ز م ی ن خ و ر د ن !!!!!
با یه تفاوت که مامان نبود که نازمو بکشه !!!
تماس گرفت . . . خواب دیده بود . . . حال ِ همه رو پرسید . . . گفتیم همه خوبن !
قربون دلش برم . . . بهترین جای دنیاست . . . داره قدم هاشو توی مسجد النبی بر میداره و بقیع رو می بینه ولی دلش هنوز هم نگران حال ِ ما میشه ! خوش به حالش . . . این روزا به حالش غبطه می خورم !
این روزا کسی بهم بگه بالای چشمت ابروئه . . .بغض میکنم . . . دلم تنگ میشه واسه بابا و مامانی !!! الان فهمیدم خیلی ل و س م !!
دوست دارم وقتی خونه نیستن تنها باشیم ! حرصم می گیره وقتی هر روز کسی به بهونه ی اینکه تنهاییم بهمون سر بزنه ! وقتی نیستن دوست ندارم کس ِ دیگه ای بیاد یعنی که ما نترسیم!!!!اخه دوتا دختر تو سن و سال من و خواهرم از چی می ترسن ها !!!
خب دوست ندارم . . . مگه زوره ؟؟؟اه !!!!!
سخت است رسیدن به نقطه ای که دوست نداشته باشی خودت را !
لحظه ها
دقیقه های طولانی!
ساعت ها
روزها
و می شود ماه ها !
فصل را هم پشت سر می گذاری !
نمی اموزی دوست داشتن دیگران را !
اگر خودی نباشد . . . پس هیچ کس نیست!
تو می شوی کسی به نام هیچ کس !
درست وسط پوچستانی ایستاده ای که چشمان هیچ کس را یارای دیدنش نیست !
خسته زانو می زنی !
می شوی نقطه ای !
نمی بینی ! نمی بیند ! نمی بینند !
نقطه ای سیاه ! سیاه تر از تاریکی شب !
لحظات زیادی است که نداری !
خودت را می گویم!
گم شده ای !!!
گمشده ای که هیچ جستجوگری ندارد !
می ترسی ؟ !
بترس!
از ادم !
از کسانی که نا ادم را یدک می کشند!
می رسی به نقطه ی اغاز !
انجا که خواندی
هی فلانی !
زندگی شاید همین باشد !!!!
* دوست داشتم خوابمو بنویسم ! ولی نمیدونم چرا نمیشه !!!!!
*ای نوشته هیچ ربطی به الان نداره!!!!قدیمیه قدیمی !!!!
من از این روزها خسته می شوم !
از این همه تکراری که هیچ چیز جدیدی را با خود همراه ندارند!
از شب هاییکه چشم بر هم می گذارم با ارزوهای رنگ به رنگ و حتی توی خواب هم نصیبم نمی شود!
از احساسم که گاه انقدر قوی می شود که می توانم کوه را جابه جا کنم اما فقط با احساس!
و گاه انقدر ضعیف می شوم که قدرت نگاه، حتی نگاه کردن را هم ندارم!
از لحظه هایی که پر می شوم از تنفر و انزجار !
از لحظه هایی که پر می شوم ار ترحم برای کسانی که دوستشان داشتم!
من ترحم را برای هیچ کس دوست نداشته ام و ندارم !
دوست ندارم ببینم لحظه هایی را که در نگاه برخی ها یعنی خوشبختی!
غرق می شوم در فکر !!!1
واقعا فکر میکنند خوشبختی است؟
خوشبختی به کدام قیمت؟
به قیمت از دست دادن چه؟
بعد یادم می اید!
یادم می اید روزهایی را که انقدر هم که فکر میکنیم دور نیستند!
چقدر زود خداوند جواب همه چیز را می دهد!
و ما چقدر دیر می فهمیم!
کاش کسی که باید می دانست، می فهمید!
می فهمید این تنبیهی است از طرف خداوند برای همه ی روز هایی که پشت سر گذاشت!
نمیدانم . . . می فهمد؟. . . می داند؟. . . میخواند؟
روزهای زیادی است که نگاهم غریبه است برایت!
کاش می توانستم این حرف ها را برایت بگویم!
کاش انقدر شجاع بودم که بر سرت فریاد بزنم و بگویم این خوشبختی نیست فلانی!!!
بگویم باید حالت گریه باشد !
بگویم بر حال خودت اه بکش که خداوند اینقدر زود جوابت را داد . . . ان هم در چه روزهایی!!!
ان هم در چه روزی؟
واقعا نمیدانی ؟یا خودت را به ندانستن می زنی؟
من غرق غصه می شوم وقتی میشنوم!
واقعا تو برای لحظه ای به ا نچه بر سرت می گذرد فکر کرده ا ی ؟؟؟
تمام ساعت هايي که نبودنت ازارم داد!
تمام لحظه هايي که به خاطر تو سرزنش شدم!
همه ي چيزهايي را که به جرم عشق تو از دستانم ربودند!
حتي کيسه ي گمـــشده ي اعتمادم را بار ديگر باز مي ستانم!
نويد امدن روز غرق از امــيد را خود ِ تو به من داده اي !
تـــو هــيچ گـــاه جز حقيقت برايـــم چـــيزي نگفتي!
من تمام اين روياها را به حقيقت پيوند مي زنم !
قــــول مي دهم!!
تولد؟
مفهوم؟؟
چرا تولدو تبریک می گن؟![]()
کاش بودي تا نبودنت اينقدر ازار دهنده نبود!
کاش بودي و مي ديدي حال و روز کسي را که دوست مي داشتي اش به اندازه همه ي نفسهايت!
کاش بودي و بي فروغ بودن چشماني را ميديدي که عاشقانه مي پرستيدي!
کاش بودي تا فقط يک بار ، فقط يک بار ديگر نامي را که در انحصار من بودرا به زبان مي راندي !
تو بهتر از هر کسي مي دانستي که من با شنيدن کلمه حالي به جز ديوانگي نداشتم!
حالا روزهاست که بدون کلمه سر مي کنم!
حالا درست 2592000 لحظه است که من بدون ان کلمه سر ميکنم!
سخت است!
سخت!
سخت است گفتن حالم! گفتن حسم!
سخت است وصف کردن همه ي لحظه هاي بي تو!
در باورم نمي گنجد که من همه ي اين روزها را تحمل کردم!
حتي براي دل کوچکم نيز دشوار است که باورکند اين لحظه ها را سپري کرده است!
به اين روزها فکر نکرده بوديم!!!يادت هست؟
ما هميشه باهم بودن را تصور مي کرديم!
و اين روزها چقدر فراوان شده جفت شدن ها!
انگار اين بار همه ي تلخي سرنوشت ، تقدير ما بود!!!
مي بيني من هنوز هم مي گويم ما!
من هنوز هم مي نويسم ما!
تو چقدر از من بي خبري ؟
من چند فرسخ از روزهاي تو دورم!؟؟
راستي هنوز هم صبح ها را با ظهر چشم مي گشايي ؟
اين روز ها دوست دارم يک بار ، فقط يک بار ديگر با حرف تو روزم را اغاز کنم!
دوست دارم خنده بر لب صبح را شروع کنم!
سي صبح است که من بي تو چشم مي گشايم ! کاش هيچ وقت باز نميشد چشمانم و نميديدم روزهاي بي تو بودن را! !!
اين روزها براي فرار از خيال تو به دلهايي پناه مي برم که باورم ندارند!
دشوار است!
دشوار است راه يافتن به چشماني که فرياد مي زنند ! نزديک نشو!
به کدامين گناه را نميدانم!
ميبيني چقدر سخت است حال و روزم!
من باراني مي شوم!
دوست دارم مانند رعد و برق با صداي بلند غرش کنم و بعد يک باران شديد ببارد و شايد از سردي احساسم گلوله هاي تگرگ هم فرود ايد از اسمان چشمانم!
اما . . . ياد عهدم با تو مي افتم!
عهدي که کاش هرگز نمي بستم!
انگار با اين شرطتت مي خواستي عرصه را خوب بر من تنگ کني عزيز !
مي داني اين روزها در فکر اخوان ام يا نه . . . من دوست دارم ماث صدايش کنم!
ياد شعر زمستانش!
ياد اين جمله!
سرها در گريبان است!!!
اما
حالا که سرد نيست!
اينجا گرم است!
اينجا انقدر گرم است که فکر مي کنند اگر کسي نزديک شود گرماي وجود او تورا مي سوزاند!
همه از هم دورند! همه از هم دور مي شوند . . . نه . . . مي گريزند بهتر است!!!
من نميفهمم!
زيستن بين اين همه نا باوري برايم سخت است و تو اين را بهتر مي داني !
ميدانم که دل ِ تو دست ِ کمي از دل ِ شوريده ي من ندارد!
اما کاش مي توانستم حال دلت را بخوانم!
کاش دل ِ تو اينقدر صبور نبود!
و يا کمي از صبرت را ان قبل ها ، ان روزها ، روزهاي با هم بودن را مي گويم ، به من هديه مي کردي !
انگار تو لحظه هاي بي قراري مرا دوست داشتي!
درست در خاطرم هست!
لحظه هاي ديدن را خاطرت هست! ؟؟؟؟
دير امدن هايت را به خاطر داري ؟
تصوير چشم هاي پر از خشم و مهرباني من هنوز در ذهنت هست؟
من از چشمان تو مي خواندم که تو عاشق اين تصويري !
خنده به لب ميشدي با ديدنم و من عاشق خنده هاي تو!
تکرار لحظه هاي اضطراب را ميخواهم !
لحظه هاي پر از ترسي که حضورت، بودنت ،وجودت . . . رنگ ترس را از رخسارم پاک مي کرد!
به خودم ميامو مي بينم دقيقه هاي زيادي که دارم حرف ميزنم از همه چي گفتم از روز اولي ، از اون غروب چهارشنبه اي که از همه ي زمين و زمان دلگير بودم و تورو واسه هم صحبتي انتخاب کردم و تو چقدر خوب همه چيز يادت بو د! اون اولين باري بود که من بدون اينکه منتظرت بمونم با يه دل ِ پر، وارد حياطتون شدم!
بعد از يک سال هنو ز يادت بود که چقدر اصرار کردي که داخل اتاق بشينيم و ترجيح دادن من بنا به نشستن تو حياط و روي تخت !
گفتي يادته غذاي اون روزمون چيزي بود که تو خيلي دوست داري ! و من يادم بود که تو چقدر اصرار کردي که شام مهمونت باشم و خودت بهتر از هر کسي مي دونستي غيرممکنه!!!
اون روز هواي زيارت داشتم ! يادت بود ! مو به مو همه چيز تو ذهنت بود!
چه جايي مرور کرديم خاطراتمون رو ! راهروي دانشگاه ! درست رو به روي درب ازمايشگاه شيمي ! درست تو لحظه هايي که شايد مي بايست استرس امتحان عملي رو داشته باشيم ما با خيالي راحت مرور مي کرديم !
ياداوري مي کرديم روزهاي بد رو وشايد خوب!
من دلم ميگيره !
(فريب دهنده)
***
چشمامو باز مي کنم و به ساعت نگاه ميکنم 80 دقيقه است که کنار هم نشستيم! به جز سکوت هيچ چيزي بينمون نبوده ! دوشادوش نشستيم ، طوري که حتي نگاهمون با هم بر خورد نمي کنه! من به پنجره تکيه دادم و تو به روبه روت خيره شدي !
تو هميشه ميگي ازت مي ترسم ! بهم ميگي تو حرف زياد تو دلت هست ،به همين خاطر ازت مي ترسم! چقدر خوب ميگي !
ما از هم مي ترسيم! چون هر دومون حرفهاي ناگفته ي زيادي داريم که شايد مي دونيم چيه!!!!
فقط 10 دقيقه ي ديگه فرصت دارم ميخوام همهي سوالاي تو ذهنمو ازت بپرسم ! ميخوام از زبون خودت بشنوم چرا عاشق اون اسمي !!!!
دوست دارم ازت بپرسم چرا ديروز دلت گرفته بود؟دلم ميخواست بپرسم چرا امروز اينقدر خوشحال بودي که از خوشحالي بلند بلند حرف ميزدي و هر لحظه از فرصت استفاده مي کردي و مي گفتي !
و ما مي دونستيم که نبايد دليلشو بپرسيم چون مطمئن بوديم هيچ جوابي ازت نمي شنويم!!!!!
(آزاد)
***
چقدر شيرين بود واسم ديدن شور و هيجانت وقتي دنبال يه گوش ميگشتي که حرفات رو در مورد عشقت بهش بگي !
چقدر شيرين بود واسم نگاه کردنت!
چقدر جذاب بودن چشمات وقتي رنگ عشق رو به خودشون گرفته بودن!
و چقدر احساس حسادت کردم به اونيکه شده بود همرازت!
به بهونه ي زيارت ازتون دور شدم!
از خدا خواستم اون چيزي رو که توي دلت بود !
تو هيچ وقت فکرشو هم نميکني که من ازت چيزي بنويسم و يا بهت فکر کنم ! شايد حق داري ! ولي اين روزها من با هر چيز کوچيکي اونقدر تو فکر ميرم و خودمو باهاش مشغول ميکنم که فراموش کنم خودم رو!
تو عاشق بودي و من اينو از چشمات خوندم همکلاسي قديمي !
***
آاولا آموره پروايبيدو سينيور !!!!!!!
***
هنوز هم نمیدانم چرا خرداد به جای بوی تولد برای من بوی مرگ می دهد!!!!
قبل ها برای نوشتن بهانه داشتم؟
یادم نمیاد
یادم نمیاد روزهایی رو که گذشتن و تموم شدن رو!
حتی باورش برای ذهن کوچیک خودمم هم سخته که من یه لحظه از ذهنم نمی گذره تو روزایی که می نوشتم چی باعث می شد دست به قلم بشم یا نه دست به کیبورد بشم با این دکمه ها ی بدون احساس همه ی احساسمو بریزم تو این صفحه ی بدون جون ! !!!
صفحه ی که هر تیکه اش بهترین و بدترین خاطرات زندگی یکسال منو می تونی ببینی! میتونم ببینم!
این روزا دوست دارم حرف بزنم!
دوست دارم بگم ! بازم محتاج یه گوش شنوا شدم! محتاج شدم به کسی که بشنوه و هیچی نگه ! هست ! خیلی هست! ولی من قفل میشم! هنگ می کنم!
تصور کن رها اشک توی چشماش حلقه بزنه و بگه فرزانه ما دوستیم! ما رفیقیم!
معنی دوست و رفیق بالاتر از اینه که ما با هم یه مسیرو بریم و بیایم ! معنی رفیق این نیست فقط سر یه کلاس بشینی !
کار ِ من به جایی کشیده که رهایی که من فکر میکردم هنوز تو همون ۷سالگی مونده همهی حرفامو از چشمام می خونه!!!!ناراحت میشه! بغض میکنه! التماس می کنه که واسش حرف بزنم!
و من سردم! احساساتم یخ زده ! انگار هیچ چیزی برام مهم نیست ! مقاومت می کنم ! سخته ! .لی سکوت رو ترجیح میدم!
میگم : رها اصرار نکن !نمیخوام حرفی بزنم! نمیخوام هیچی بگم! با گفتن هیچ دردی درمون نمیشه! با گفتن اوضاع از اینی که هست خراب تر میشه همین!
بغض میکنم! یه بغض سنگین که فقط منتظر یه تلنگر کوچیک !
کاش هیچ کس این تلنگر رو نزنه!!!!!
سرم داره از درد منفجر میشه!!!
میدونم میخوام چیکار کنم!
ولی نمیدونم چه جوری باید انجامش بدم!
ببین درست مثل اینه که تو میدونی میخوای ناهار چی درست کنی ولی طرز پختش رو یه کم یادت رفته باشه!!!!!!!!!!!!!!
مسخره
مسخره
مسخره!
وقتی داری اینو میخونی هیچ کمکی نمی تونی بهم بکنی
چون من تا ۱ ساعت دیگه باید هر غلطی میخوام بکنم!!!!!
دلم میخواد با یکی حرف بزنم!
حتی اگه رها باشه هم میخوام!
فقط یکی که گوش بده! فقط گوش کنه!
خدایا چرا اینجا قحطی ادم پیدا شده هاااااااااااااااااااااااااااا!!!!!
دفتر خودتو می بندی و بی خیالش می شی میگی اخرش مردود شدن دیگه!
فوقش بهم صفر میدن!
اصلا مشروط میشم!
بی خیال!
بزار همین دو روزی رو که بهمون دادن حداقل از 48 ساعتش یکی دو ساعتش رو بخندیم!
هی واسه خودم بهوونه ی گریه زاری جور نکنم!
هوووم؟
اره خوبه!
خوبم . . . خوبه . . . خوب نیست!!!
میبینی بازم نمیتونی فعل خوب بودن رو واسه همه صرف کنی ! حتی واسه یه ساعت!
باز فکر میکنی
می خوای یه کار کنی واسه یه دقیقه همه خوب باشن!
دست از پا دراز تر !!!!!!
بد میشم. . . . بد میشه . . . بدمیشن!
ای خدا
چرا بد شدن رو میشه واسه همه صرف کرد!!! هاااااااااااا؟
بد یعنی حال ِ بد! هااااا!!!
****
تا حالا ۱۰۰ دفه نوشتم ها!!فکر کن!صد بار !